جنگ بزرگ ایمو در استرالیا، باران گوشت در کنتاکی و یک دادگاه قرون وسطایی که در آن، جسد نبشقبرشده یک پاپ محاکمه شد، تنها چند نمونه از عجیبترین رویدادهای تاریخ هستند.
کلاسهای تاریخ معمولا رویدادهای بزرگ گذشته ما را پوشش میدهند: جنگها، تاسیس کشورهای جدید و اکتشاف سرزمینهای ناشناخته. با این حال، وقایع تاریخی عجیب بیشماری وجود دارند که بهندرت به کتابهای درسی راه پیدا میکنند.
برخی از این حوادث شامل جنگهایی است که علیه پرندگان راه افتاد (و با شکست پایان یافت)، پاپهایی که پس از مرگ محاکمه شدند و محلههایی که نزدیک بود به طور کامل در آبجو غرق شوند. هرچند این رویدادها ممکن است مضحک به نظر برسند، اما توهمات برخاسته از ذهن مورخان از سر بیحوصلگی نبودند، چرا که آنها واقعا اتفاق افتادهاند.
در ادامه، با ۱۱ رویداد تاریخی عجیب آشنا شوید که در مدرسه، هیچ صحبتی از آنها نشده است.
۱. طاعون رقص ۱۵۱۸

در ژوئیه ۱۵۱۸، زنی در استراسبورگ به نام فراو تروفه آ شروع به رقصیدنِ غیرقابلکنترلی کرد و با وجود خستگی مفرط و پاهای خونین، این کار را تا روزها ادامه داد. اما آنچه به عنوان اجبارِ عجیب یک زن شروع شده بود، به سرعت مانند آتش سوزی در سراسر شهر پخش شد.
طی چند هفته، حدود ۴۰۰ نفر در این رقصِ بیوقفه و عاری از شادی به او پیوستند که حدود دو ماه به طول انجامید. شاهدان، رقصندگانی را توصیف کردند که با شدتی کورکورانه در تالارهای عمومی و خانههای خصوصی حرکت میکردند و قادر به متوقف کردن خود نبودند. این همهگیری، مرگبار از آب درآمد و گزارشها حاکی از آن بودند که در اوج خود روزانه تا ۱۵ مرگ و در مجموع حدود ۱۰۰ تلفات بر اثر حملات قلبی، سکته مغزی و خستگی مفرط برجای گذاشت.
مردم خواستار پاسخ بودند، اما مقامات شهر نیز به اندازه بقیه سردرگم به نظر میرسیدند.
در ابتدا، شورای شهر به این نتیجه رسید که این رقص ناشی از گرم شدن بیش از حد خون در مغز است و در کمال تعجب، مردم را به رقصیدنِ بیشتر تشویق کرد! آنها تالارهای صنفی، نوازندگان و مردان تنومندی را برای نگهداشتن رقصندگانِ خسته فراهم کردند. وقتی این روش شکست خورد، مقامات تغییر جهت دادند؛ موسیقی و رقص عمومی را ممنوع کردند و با این حادثه به عنوان یک مجازات الهی برخورد کردند.

در نهایت، رقصندگان مبتلا به زیارتگاهی اختصاصیافته به سنت ویتوس برده شدند، جایی که پاهای خونآلود آنها را در کفشهای قرمز رنگ قرار دادند و آنها را به دور یک مجسمه چوبی از این قدیس هدایت کردند.
البته برخی تئوریهای مدرن تلاش کردهاند این پدیده عجیب را توضیح دهند. یک فرضیه، مسمومیت با ارگوت را مطرح میکند؛ یک قارچ روانگردان که روی چاودارِ مرطوب رشد میکند و موادی شبیه به الاسدی تولید میکند. با این حال، این تئوری نقاط ضعفی دارد و هرگز تایید نشده است.
از سوی دیگر، جان والر، مورخ و یکی از برجستهترین کارشناسان در این زمینه، استدلال میکند که این رویداد تاریخی عجیب، نمونهای از یک هیستری جمعی بوده که بر اثر استرس شدید ناشی از فقر، بیماری و گرسنگی در آن زمانِ استراسبورگ شکل گرفته بود. او معتقد است باور شدید مردم آن منطقه به سنت ویتوس — قدیسی که گفته میشد گناهکاران را به جنون رقص دچار میکند — یک محیط باوری ایجاد کرد که این روانپریشی جمعی را ممکن ساخت.
علت هرچه که بوده باشد، طاعون رقص ۱۵۱۸ یکی از عجیبترین رازهای تاریخ باقی مانده است.
۲. جنگ بزرگ ایمو

جنگ بزرگ ایمو در سال ۱۹۳۲ احتمالا مضحکترین نبرد نظامی در تاریخ است — عمدتا به این دلیل که پرندگان در آن پیروز شدند!
مشکل زمانی شروع شد که کهنهسربازان جنگ جهانی اول که زمینهای کشاورزی در حاشیه مناطق خشک و بیآبوعلف استرالیا به آنها واگذار شده بود، با هجوم حدود ۲۰,۰۰۰ ایمو (شترمرغ استرالیایی) مواجه شدند. این پرندگانِ دو متری برای یافتن غذا و آب در طول یک دوره خشکسالی، از مناطق مرکزی کشور به این مزارع هجوم آورده بودند.
ایموها مزارع گندم کهنهسربازان را نابود کردند و وقتی شلیک با تفنگهای معمولی کارساز نبود، کشاورزان به وزیر دفاع، سر جورج پیرس التماس کردند. در پاسخ، پیرس سرگرد گوینید پروز وین-آوبری مردیت از توپخانه سلطنتی استرالیا را به همراه دو سرباز دیگر، دو مسلسل لوئیس و ۱۰,۰۰۰ فشنگ اعزام کرد. کمپانی فیلمسازی Fox Movietone حتی یک فیلمبردار را برای ثبت این رویداد تاریخی عجیب و آنچه تصور میکردند یک پیروزی سریع خواهد بود، فرستاد. اما آنها سخت در اشتباه بودند.
این عملیات از همان ابتدا یک فاجعه بود.

در اولین درگیری در نزدیکی کامپیون در ۱۱ آبان ۱۳۱۱ (۲ نوامبر ۱۹۳۲)، ایموها با شروع تیراندازی سربازان، به شکلی آشفته پراکنده شدند و با سرعت از برد مسلسلها فرار کردند. سپس در ۱۳ نوامبر (۴ نوامبر)، نیروها تلاش کردند تا ۱,۰۰۰ ایمو را که در کنار یک سد جمع شده بودند، غافلگیر کنند. با این حال، مسلسل لوئیس آنها در عرض چند دقیقه گیر کرد و به پرندگان اجازه فرار داد. سوار کردن مسلسل روی یک کامیون نیز به همان اندازه بیفایده بود؛ زیرا کامیون نمیتوانست دقت یا سرعت خود را روی زمینهای ناهموار حفظ کند، در حالی که ایموها با سرعت ۳۰ مایل در ساعت (حدود ۴۸ کیلومتر بر ساعت) میدویدند.
پس از هفته اول، سرگرد مردیت گزارش داد که در جبهه او هیچ تلفاتی وجود نداشته اما تا ۵۰۰ پرنده کشته شدهاند — اگرچه به گفته برخی منابع، تعداد واقعی ممکن است حتی کمتر از ۵۰ عدد بوده باشد. ایموها همچنین به طرز شگفتآوری جانسخت بودند. روزنامه ساندی هرالد سیدنی در سال ۱۹۵۳ گزارش داد که مردیت زمانی گفته بود:
اگر ما یک لشکر نظامی با توانایی گلولهخوردنِ این پرندگان داشتیم، میتوانست در برابر هر ارتشی در جهان ایستادگی کند. آنها میتوانند با آسیبناپذیری تانکها با مسلسلها روبرو شوند.
زمانی که عملیات در ۱۰ دسامبر متوقف شد، مردیت ادعا کرد که مردانش ۹۸۶ ایمو را با استفاده از ۹,۸۶۰ فشنگ کشتهاند — یعنی ۱۰ گلوله برای هر پرنده. او همچنین ادعا کرد که ۲,۵۰۰ ایمو دیگر را زخمی کردهاند که بعدا بر اثر جراحات جان باختند، هرچند این موضوع هرگز تایید نشد.
دولت با هوشمندی از مداخلههای نظامی بعدی خودداری کرد و در عوض برنامههای جایزهگذاری برای شکار را ایجاد کرد که بسیار موثرتر بود؛ به طوری که تنها در سال ۱۹۳۴ جایزه شکار نزدیک به ۵۸,۰۰۰ ایمو به شکارچیان آنها پرداخت شد.
۳. پرتاب از پنجره در پراگ

در ۲ خرداد ۹۹۷ (۲۳ مه ۱۶۱۸)، پروتستانهای خشمگین سه مقام کاتولیک — کنت ویلم اسلاواتا، کنت یاروسلاو بوریتا و منشی آنها، فیلیپ فابریسیوس — را از پنجرهای در دیوانسالاری بوهم به بیرون پرتاب کردند و آنها را از ارتفاع نزدیک به ۷۰ فوت (حدود ۲۱ متر) به سمت زمین فرستادند. با نوعی معجزه (یا شاید وجود یک توده کود حیوانی)، هر سه مرد زنده ماندند، اما این موضوع هیچ کمکی به جلوگیری از فاجعهای که پس از آن رخ داد، نکرد.
این رویداد تاریخی عجیب به پرتاب از پنجره در پراگ معروف شد.
برای چندین دهه، تنشها بین کاتولیکها و پروتستانها در امپراتوری مقدس روم رو به افزایش بود. اگرچه امپراتور رودولف دوم از طریق فرمان سال ۱۶۰۹ خود آزادی مذهبی اعطا کرده بود، اما پسرعموی او فردیناند دوم (یک کاتولیک متعصب که آرزو داشت کاتولیک را به عنوان تنها مذهب اروپا بازگرداند) در سال ۱۶۱۷ پادشاه بوهم شد و اجازه ساخت کلیسا در شهرهای بروموف و هروب را به پروتستانها نداد.
هنگامی که نمایندگان پروتستان به رهبری کنت ییندریش تورن در ۲۳ مه ۱۶۱۸ با مقامات کاتولیک در مورد نقش آنها در مشاوره دادن به فردیناند روبرو شدند، جلسه به خشونت کشیده شد. تورن اعلام کرد که این مردان دشمنان ما و مذهبمان هستند که سعی کردهاند حق فرمان آزادی مذهبی را از آنها سلب و به تغییر دین مجبورشان کنند.
در حالی که آن سه کاتولیک برای کمک به حضرت مریم فریاد میزدند، دستگیر و از پنجره به بیرون پرتاب شدند.

در این میان، زنده ماندن آنها خود به موضوعی برای بحث تبدیل شد. کاتولیکها ادعا کردند که مداخله الهی حضرت مریم این مردان را نجات داده است، در حالی که پروتستانها اصرار داشتند مقامات صرفا روی توده بزرگی از کود اسب فرود آمدهاند که ضربه سقوط آنها را گرفته است. صرف نظر از اینها، این بحثها در مقایسه با آنچه در ادامه رخ داد، ناچیز بود.
این رویداد تاریخی عجیب عامل اصلی جنگهای سی ساله شد که تا هشت میلیون قربانی گرفت و اروپا را کاملا متحول کرد. بوهم دستخوش شورش شد، فردیناند را خلع کرد و فردریش پنجم را به تخت نشاند، اما این منطقه در نهایت وضعیت خود را به عنوان یک پادشاهی از دست داد، آیین پروتستان در آن سرکوب شد و حتی زبان چکی به نفع زبان آلمانی کنار گذاشته شد. همه اینها فقط به این دلیل که سه مرد از پنجره به بیرون پرتاب شدند.
۴. دادگاه جسد

در ۱۲ دی ۲۷۵ (ژانویه ۸۹۷)، پاپ استفان ششم دستور داد که جسد سلف خود، پاپ فرموزوس — که نه ماه قبل در آوریل ۸۹۶ درگذشته بود — از قبر بیرون کشیده شود، لباسهای رسمی پاپ را بر تنش بپوشانند، او را روی صندلی بنشانند و محاکمه کنند!
با این حال، این دادرسی هولناک که به دادگاه جسد معروف است، به طور طبیعی مردم رم را وحشتزده کرد و در نهایت به مرگ خشونتآمیز خود استفان منجر شد. اما چرا پاپ در وهله اول دستور چنین محاکمهای را داد؟ پاسخ در یک کلمه است: سیاستِ رومی.
فرموزوس در سال ۸۹۱ در دوران پرآشوبی که روحانیون جناحهای مختلفی را تشکیل داده بودند، به مقام پاپ رسیده بود. او قبلا توسط پاپ ژان هشتم به اتهام واهی حکومت همزمان بر چند مکان و تبلیغ برای رسیدن به مقام پاپ، تکفیر شده بود. اگرچه او دوباره ابقا شد و در نهایت خودش به مقام پاپ رسید، اما فرموزوس با تغییر اتحادهای سیاسی خود، دشمنان قدرتمندی پیدا کرد.
انگیزههای استفان ششم برای این محاکمه احتمالا در جهت منافع شخصی خودش بوده است. استفان در حالی پاپ شده بود که هنوز اسقفنشین دیگری را در انانی اداره میکرد — که این امر به وضوح برخلاف قوانین کلیسا به شمار میرفت. فرموزوس کسی بود که در ابتدا استفان را به عنوان اسقف انانی منصوب کرده بود، بنابراین استفان با باطل کردن دوران پاپ بودنِ فرموزوس — و در نتیجه باطل کردن احکام صادره توسط او — میتوانست جایگاه خود را مشروعیت ببخشد.

در طول دادگاه، در حالی که جسد در حال پوسیدن فرموزوس روی صندلی نشسته بود، استفان او را به نقض قوانین کلیسایی (به دلیل داشتن همزمان چند اسقفنشین)، شهادت دروغ (برای پذیرش مقام پاپ پس از قول ادعایی مبنی بر عدم دنبال کردن پستهای مذهبی) و شکستن سوگند متهم کرد.
اما در حالی که اتهامات استفان رد و بدل میشد، زلزلهای رم را لرزاند که بسیاری آن را نشانهای از خشم خداوند تعبیر کردند. با این حال، دادگاه ادامه یافت. فرموزوس در تمام موارد مجرم شناخته شد. پاپ بودن او باطل اعلام شد، لباسهایش را از تنش درآوردند و سه انگشت دست راستش را (که با آنها برکت میداد) قطع کردند. جسد او به رودخانه تیبر انداخته شد؛ روشی برای خلاص شدن از شر اجساد که معمولا برای منفورترین جنایتکاران رم در نظر گرفته میشد.
البته این رویداد تاریخی عجیب نتیجه معکوسِ فاجعهباری داشت.
این محاکمه به شدت در میان مردم منفور شد، حامیان استفان را علیه او شوراند و در نهایت منجر به زندانی شدن و خفهکردن او در اوت ۸۹۷ شد. جسد فرموزوس از رودخانه گرفته و در کلیسای سن پیر دفن شد و سرانجام به این دادگاه وحشتناک پایان داده شد.
۵. فریب بزرگ ماه

از ۳ شهریور ۱۲۱۴ (۲۵ اوت ۱۸۳۵)، روزنامه نیویورک سان شروع به انتشار مجموعهای از مقالات کرد که ادعای تکاندهندهای را مطرح میکردند: اخترشناس بریتانیایی، سر جان هرشل، از طریق تلسکوپ قدرتمند خود، حیات را در ماه کشف کرده است!
البته هرشل هرگز حیاتی در ماه کشف نکرده بود و هیچکس دیگری هم این کار را نکرده است. این تنها ادعای دروغینی نبود که توسط این روزنامه چاپ شد. روزنامه سان شش مقاله با عنوان «اکتشافات بزرگ نجومی» منتشر کرد و گزارش داد که آنها از مجله علمی ادینبرگ بازنشر شدهاند.
ادعاها از همان ابتدا جنجالی بودند. حتی جزئیات تلسکوپ هرشل عملا علمی-تخیلی بود. این روزنامه گزارش داده بود که تلسکوپ هرشل به یک پروژکتور اکسی هیدروژن متصل است که به آن اجازه میدهد تصاویر متحرک را نمایش دهد. از این طریق، هرشل گزارش داده بود که جنگلهای وسیع، دریاها و ذخایر مواد معدنی گرانبها را در سطح ماه دیده است.
اما تکاندهندهتر این بود که او موجودات زندهای از جمله تکشاخها، گورخرهای مینیاتوری، سگهای آبی که روی دو پا راه میرفتند و موجودات انساننمای خفاشمرد را دیده بود:
سپس میتوانستیم تشخیص دهیم که آنها بالهایی با وسعت زیاد دارند و از نظر ساختار شبیه بال خفاش بودند؛ یک غشای نیمهشفاف که به وسیله شعاعهای مستقیم در بخشهای منحنی باز شده و در پشت توسط پوست محافظ به هم متصل شده بودند. اما آنچه ما را بسیار شگفتزده کرد این بود که این غشا از شانهها تا پاها ادامه داشت و در تمام طول مسیر به هم متصل بود، اگرچه به تدریج از عرض آن کاسته میشد.
گفته میشد این به اصطلاح حیاتِ ماه در معابد مثلثی شکلی که در سطح ماه پراکنده شده بودند، عبادت میکنند. این داستان در نهایت عناصری از تفسیر تحتاللفظی کتاب مقدس توسط کشیش توماس دیک را هم در خود ادغام کرد و پیشنهاد کرد که ساکنان ماه، آفریدگان پاک و سقوطنکرده خداوند هستند.
رسانههای دیگر در نهایت این مقالات را به عنوان یک شایعه و فریب بزرگ محکوم کردند، اما چندین روز طول کشید تا این اتفاق بیفتد. خوب یا بد، سبک نگارش متن به قدری به یک مجله دانشگاهی شبیه بود که مردم واقعا گول خورده بودند.

همانطور که استفانی ای. هال از مرکز فرهنگ عامه آمریکا اشاره کرده است، نویسنده پشت این مقالات در روزنامه سان، ریچارد آدامز لاک، لزوما سعی در فریب دادن مردم نداشت. درست قبل از انتشار مقالات فریب بزرگ ماه، ادگار آلن پو داستان مشابهای درباره حیات در ماه نوشته بود. این داستان چاپ شده بود، اما به قدری واضح طنزآمیز بود که تقریباً فورا به عنوان یک اثر هجوآمیز شناخته شد.
مقالات لاک نیز به طور مشابه برای هجو تئوریهای توماس دیک در نظر گرفته شده بود — در یک مقطع، دیک جمعیت جهان هستی را حدود ۲۱ تریلیون نفر تخمین زده بود — آن هم در زمانی که گمانهزنیها درباره حیات فراتر از زمین به اوج خود رسیده بود.
متاسفانه برای لاک، این به معنای آن بود که مردم تمایل بیشتری برای باور گزارشهای رسانهای داشتند، به خصوص اگر آنها به اندازه کافی متقاعدکننده به نظر میرسیدند. تئوریهای دیک از قبل محبوبیت پیدا کرده بودند، زیرا او پرخوانندهترین اخترشناس محبوب آن زمان بود. از قضا، همان ایدههای علمی-تخیلی که الهامبخش فریب بزرگ ماه شدند، حداقل برای مدتی، توسط آن تقویت هم شدند.
این موضوع که هرشل در آن زمان در حال انجام تحقیقات در آفریقای جنوبی بود و نمیتوانست به سرعت به ادعاهای مطرح شده درباره خودش پاسخ دهد نیز به این فریب کمک کرد. با این حال، پس از فاش شدن حقیقت پشت این رویداد تاریخی عجیب، حداقل برخی از تئوریهای وحشیانهتر دیک به چالش کشیده شد. او همچنان یک چهره محبوب باقی ماند، اما برخی نسبت به آنچه او میگفت انتقاد بیشتری پیدا کردند.
۶. سیل بزرگ آبجو در لندن

در ۲۵ مهر ۱۱۹۳ (۱۷ اکتبر ۱۸۱۴)، در محله فقیرنشین سن گیلز در لندن، یک مخزن بزرگ حاوی بیش از ۱۵۰,۰۰۰ گالن آبجو در کارخانه آبجوسازی هورس شو منفجر شد و یک واکنش زنجیرهای فاجعهبار را رقم زد که اکنون به عنوان سیل آبجوی لندن شناخته میشود.
انفجار اولیه باعث یک اثر دومینویی شد و چندین مخزن بزرگ دیگر را نیز ترکاند و در مجموع تا ۳۸۸,۰۰۰ گالن آبجو آزاد کرد — که برای پر کردن بیش از نصف یک استخر المپیک کافی است. این موج عظیم از آبجوی تیره (پوتر) که ارتفاع آن به ۱۵ فوت (حدود ۴.۵ متر) میرسید، دیوارهای کارخانه را تخریب کرد و به خیابانهای اطراف یکی از فقیرترین محلههای لندن سرازیر شد.
همانطور که این موج آبجو در محله پرجمعیت و تنگ حرکت میکرد، دو خانه را به طور کامل تخریب کرد و به چندین خانه دیگر آسیب رساند. سیل به خانههای زیرزمینی، جایی که بسیاری از خانوادههای فقیر در آن زندگی میکردند، سرازیر شد و ساکنان را در فضاهای بسته محبوس کرد. هشت نفر در این فاجعه جان باختند، از جمله زنان و کودکانی که در یک مراسم عزاداری شرکت کرده بودند.

پس از آن نیز اوضاع به همان اندازه آشفته بود. با سرازیر شدن آبجو در خیابانها، جمعیت به سرعت شکل گرفت تا این الکل رایگان را در هر ظرفی که میتوانستند پیدا کنند، اعم از دیگ، قابلمه یا حتی چکمههای خود جمع کنند! گزارش شده است که برخی از مردم به قدری از این آبجو نوشیدند که بیمار شدند، اگرچه هیچ گزارش تایید شدهای از مرگ اضافی ناشی از مسمومیت الکلی وجود ندارد.
کمی بعد یک دادگاه تحقیق برای بررسی این فاجعه برگزار شد، اما در نهایت حکم به قضای الهی داده شد، به این معنا که یک حادثه اجتنابناپذیر رخ داده که هیچکس مقصر جنایی آن نیست. خود کارخانه آبجوسازی نیز متحمل خسارات مالی هنگفتی شد، نه تنها از بین رفتن آبجوها بلکه به خاطر مالیاتهای سنگینی که قبلا برای آن پرداخت کرده بود. با این حال، پارلمان در نهایت بازپرداخت مالیاتها را به آنها اعطا کرد و مانع از ورشکستگی آنها شد.
۷. آرایشگر شبحوار پاسکاگولا

از خرداد ۱۳۲۱ (ژوئن ۱۹۴۲)، مجموعهای از جنایات نگرانکننده ترس را در دل ساکنان شهر ساحلی پاسکاگولا در میسیسیپی انداخت — و عامل مرموز این کار به سرعت نام آرایشگر شبحوار پاسکاگولا را به خود گرفت.
بر اساس گزارش روزنامههای آن زمان، اولین حادثه در یک اتاق مشترک در صومعه بانوی پیروزیهای ما رخ داد، زمانی که دو دختر به نامهای مری اولین بریگز و ادنا ماری هایدل در نیمهشب با صدایی از خواب بیدار شدند. آنها روی تخت نشستند و درست در همان لحظه مردی را دیدند که از پنجره اتاق خوابشان بیرون میپرد، اما وقتی چراغها را روشن کردند، با خوشحالی متوجه شدند که هر دو سالم هستند. سپس، آنها دیدند که مهاجم شبانه چه کرده است: دسته بزرگی از موهای هر یک از دختران بریده و دزدیده شده بود!
بریگز بعدا درباره مهمان ناخوانده خود گفت:
من هیکل یک مرد نسبتا کوتاه و چاق را دیدم که با چیز درخشانی در دستش روی من خم شده بود و داشت با موهایم ور میرفت.

تنها چند روز بعد، کارول پیتی شش ساله نیز بیدار شد و متوجه شد که مقداری از موهای او نیز ناپدید شده است. آرایشگر شبحوار به سرعت قربانی دیگری پیدا کرد، این بار یک بزرگسال که تنها به نام خانم آر. ای. تیلور شناسایی شد. روایت او پلیس را به این نتیجه رساند که مهاجم مرموز از کلروفرم برای بیهوش نگهداشتن قربانیان خود در حین کوتاه کردن موهایشان استفاده میکرده است. تیلور به یاد میآورد:
احساس مبهمی داشتم که چیزی از روی صورتم عبور میکند، سپس با احساس بیماری بیدار شدم.
این رویداد تاریخی عجیب در ۱۳ ژوئن ادامه یافت، زمانی که آرایشگر شبحوار به خانه آقا و خانم ترل هایدلبرگ نفوذ کرد و در حالی که خواب بودند، هر کدام را با لوله آهنی کتک زد. اگرچه برخی در ابتدا معتقد بودند این حادثه ارتباطی با موارد قبلی ندارد، اما وقوع بیش از ده فقره ورود به خانه در طول هفته بعد به وضوح نشان داد که این مشکلی است که باید حل شود.
در نهایت، مردم محلی و پلیس به یک شیمیدان آلمانیتبار به نام ویلیام دولان که در آن زمان در پاسکاگولا اقامت داشت، مشکوک شدند. دولان که در بحبوحه جنگ جهانی دوم با آلمان ابراز همدردی کرده بود، گزارش شده بود که اخیرً در یک درگیری عمومی با خانواده هایدلبرگ دست داشته و این موضوع به او انگیزه احتمالی میداد. موی انسان نیز در بیرون از پنجره او پیدا شد که دستگیریاش را در پی داشت.
در حالی که آزمایش دیانای هنوز اختراع نشده بود، با دستگیری دولان ورود به خانهها متوقف شد که به نظر میرسید تاییدکننده هویت او به عنوان آرایشگر شبحوار باشد. با این حال، او همیشه بر بیگناهی خود پافشاری میکرد و پس از قبولی در تست دروغسنج، زودتر از موعد آزاد شد. این نشان میدهد که ممکن است برای او پاپوش درست شده باشد — احتمالا توسط خانواده هایدلبرگ. در هر صورت، آرایشگر شبحوار پاسکاگولا به کوتاهکردنهای شبانه خود پایان داد و مردم شهر بالاخره توانستند در آرامش بخوابند.
۸. نبرد لس آنجلس

دو ماه پس از حمله به پرل هاربر، ساکنان لس آنجلس در نیمهشب از خواب بیدار شدند تا شاهد چیزی باشند که به عنوان نبرد لس آنجلس شناخته میشو، فقط با این تفاوت که اصلا هیچ نبردی در کار نبود!
در ساعت ۲:۲۵ بامداد، کالیفرنیاییها با صدای آژیرهای گوشخراش از خواب پریدند و نورافکنهایی را دیدند که آسمان را جارو میکردند، در حالی که بیش از ۱,۴۰۰ گلوله ضدهوایی در بالای سرشان شلیک میشد. وقتی سرانجام در ساعت ۷:۲۱ صبح وضعیت سفید اعلام شد، پنج نفر جان خود را از دست داده بودند — دو نفر بر اثر حمله قلبی و سه نفر در تصادفات رانندگی ناشی از وحشت — و خانههای متعددی بر اثر سقوط پوکههای گلولهها آسیب دیده بودند.
متاسفانه اصلا نیازی به هیچکدام از اینها نبود، چرا که هرگز هیچ هواپیمای دشمنی وجود نداشت.
منطقی به نظر میرسید که ارتش ایالات متحده، به خصوص در طول سواحل، دچار پارانویا و بدگمانی مفرط شده باشد. لس آنجلس مرکز اصلی ساخت هواپیما و کشتی بود و این ترس وجود داشت که این شهر هدف بعدی ژاپن باشد. در واقع، درست شب قبل، یک زیردریایی ژاپنی به میدان نفتی السوود در نزدیکی سانتا باربارا شلیک کرده بود که خسارت جزئی به بار آورد، اما حداقل نشان داد که ساحل غربی آسیبپذیر است.

اما واکنش ارتش به این هراس ناگهانی نیمهشب، اوضاع را گیجکنندهتر کرد. وزیر نیروی دریایی، فرانک ناکس، آن را یک هشدار اشتباه ناشی از اعصاب متشنج خواند، در حالی که وزیر جنگ اعلام کرد که واقعا چیزی در آن شب در آسمان لس آنجلس دیده شده است. این توضیحات متناقض به طور طبیعی به دههها گمانهزنی، از جمله تئوریهایی در مورد بشقابپرندهها (UFOها) دامن زد.
گزارشهای نظامی که بعدها از حالت طبقهبندی محرمانه خارج شدند، نشان دادند که سربازان به یک بالون هواشناسی شلیک کرده بودند؛ در یکی از گزارشها به بالونی حاوی منور قرمز بر فراز سانتا مونیکا اشاره شده بود. دود ناشی از انفجارها و نور زیاد نورافکنها احتمالا توهم وجود هواپیماهای عظیمالجثه را ایجاد کرده بود و باعث شده بود سربازان و غیرنظامیانِ وحشتزده بیش از چهار ساعت به شلیک خود ادامه دهند تا اینکه روشنایی روز اشتباه آنها را فاش کرد.
با این حال، تا سال ۱۹۸۳ طول کشید تا دفتر تاریخ نیروی هوایی ایالات متحده به طور رسمی نتیجهگیری کند که این رویداد تاریخی عجیب، به احتمال زیاد یک سراب و توهم ناشی از تجهیزات هواشناسی و هراس دوران جنگ بوده است.
۹. باران گوشت خام در کنتاکی

یک صبح صاف در مارس ۱۸۷۶ در بث کانتیِ کنتاکی بود. خانم کراچ، همسر یک کشاورز محلی، در حیاط خانه خود بود که ناگهان بدون هیچ هشداری، گوشت خام از آسمان شروع به باریدن کرد!
اندازه تکهها متفاوت بود و برخی از آنها تا چهار در چهار اینچ (حدود ۱۰ سانتیمتر) اندازه داشتند. باران گوشت قبل از اینکه آسمان دوباره صاف شود، برای چندین دقیقه ادامه داشت. این حادثه عجیب که به باران گوشت کنتاکی معروف است، یکی از عجیبترین رویدادهای تاریخی آمریکا است و تا به امروز مردم را سردرگم نگه داشته است.
این باران عمدتا به منطقهای به اندازه یک زمین فوتبال محدود شد و تکههای گوشت را روی حصارها، سقف خانه باغ و زمین باقی گذاشت. برای خانواده کراچ، این بارش ناگهانی گوشت یا یک معجزه بود یا یک هشدار شوم — اما هر چه که بود، قطعا توجهها را به خود جلب کرد. طولی نکشید که همسایگان آنها برای تماشای این صحنه عجیب به این ملک سرازیر شدند.
به طور طبیعی سوالات زیادی وجود داشت، اما یک سوال در ذهن همه پررنگتر بود: این چه نوع گوشتی بود؟
پاسخ به این سوال به طرز شگفتآوری دشوار بود. نظر جمعی محلی بر اساس رنگ و بو این بود که گوشت گاو است، اگرچه یک شکارچی ادعا کرد که حس فوقالعاده چرب آن بیشتر شبیه به گوشت خرس است. چند مرد شجاعتر تکههایی از آن را چشیدند و نتیجه گرفتند که یا گوشت گوزن است یا گوشت گوسفند. از سوی دیگر، یک قصاب محلی کاملا مخالفت کرد و گفت که این گوشت نه طعم گوشت حیوان شکاری را میدهد، نه ماهی و نه جغد!
مقامات نمونههایی را به شیمیدانها و دانشگاههای سراسر کشور فرستادند، اما کارشناسان نتوانستند در مورد ماهیت این گوشت به توافق برسند و البته، این رویداد تاریخی عجیب تئوریهای متعددی را از علمی تا مضحک ایجاد کرد. به عنوان مثال، یک نویسنده تئوری شهابسنگ گوشتی را پیشنهاد کرد که شامل کمربندی از گوشت بود که به دور خورشید میچرخید! در حالی که دانشمند دیگری پیشنهاد کرد که این توده Nostoc است؛ نوعی سیانوباکتری ژلهمانند که پس از باران رشد میکند.

توضیحی که بیش از همه پذیرفته شد، متاسفانه توضیحی نسبتا ناخوشایند بود. چندین منبع، از جمله خانواده کراچ و شیمیدانها، این تئوری را مطرح کردند که دستهای از کرکسها بیش از حد غذا خوردهاند و در نتیجه به طور همزمان استفراغ کردهاند؛ به طوری که برگرداندنِ غذا توسط یک پرنده، واکنش زنجیرهای از حالت تهوع را در میان دیگران ایجاد کرده است. یک شیمیدان حتی خاطرنشان کرد:
وقتی در یک گله، یکی عملیات تسکین (استفراغ) را شروع میکند، دیگران به تهوع تحریک میشوند و رگبار عمومی از گوشت نیمههضمشده رخ میدهد.
مردم شهر تئوری کرکس را به عنوان منطقیترین توضیح پذیرفتند، در حالی که ظاهرا برایشان مهم نبود که چند نفر از میان خودشان قبلا تکههایی از آنچه را که احتمالا لاشه استفراغشده بود، خورده بودند!
۱۰. جنگ انگلستان و زنگبار

بارها و بارها در طول تاریخ، جنگها برای مدت بسیار طولانی کش آمدهاند. بسیاری سالها طول میکشند؛ برخی دههها به درازا کشیدهاند. از سوی دیگر، جنگ انگلستان و زنگبار این ویژگی متمایز را دارد که با تنها ۳۸ دقیقه نبرد، کوتاهترین جنگ ثبتشده در تاریخ است.
بحرانی که منجر به این جنگ شد در ۴ شهریور ۱۲۷۵ (۲۵ اوت ۱۸۹۶) آغاز شد؛ زمانی که سلطانِ حامی بریتانیا، حمد بن ثوینی، پس از تنها سه سال حکومت درگذشت و پسرعمویش خالد بن برغش بلافاصله تخت پادشاهی را تصاحب کرد. شایعاتی پخش شد مبنی بر اینکه خالد سلف خود را مسموم کرده است، احتمالا به این دلیل که او با حکومت استعماری بریتانیا مخالف بود و خواهان حاکمیت مستقل بود تا کشورش بتواند از تجارت پرسود بردهداری سود ببرد. با این حال، دولت بریتانیا که به دنبال لغو کامل بردهداری بود، نقشههای دیگری داشت.
بریتانیا از خالد خواست که تخت پادشاهی را به کاندیدای مورد نظر آنها، یعنی حمود بن محمد واگذار کند و به او تا ساعت ۹ صبح به وقت محلی در ۲۷ اوت ۱۸۹۶ مهلت داد تا این دستور را اجرا کند. خالد در کمال نادانی، عزم بریتانیا را به شدت دستکم گرفت و فکر کرد که آنها بلوف میزنند. بنابراین، او قصر سلطنتی در زنگبار را با محافظان و توپخانه محاصره کرد.

در پاسخ، نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا پنج کشتی جنگی را برای محاصره بندرِ نزدیک به قصر فرستاد، در حالی که تفنگداران دریایی و ملوانان سلطنتی در ساحل پیاده شدند و دقیقا در ساعت ۹:۰۰، زمانی که خالد از کنارهگیری خودداری کرد، بمباران آغاز شد. خالد متوجه شد که این سازه چوبی، هیچ شانسی در برابر آتشبار بریتانیا ندارد.
همینطور تنها کشتی نیروی دریایی سلطان به نام گلاسکو — یک قایق تفریحی لوکس که توسط ملکه ویکتوریا به آنها هدیه داده شده بود — که اصلا برای نبرد مناسب نبود، ظرف چند دقیقه توسط نیروی دریایی سلطنتی نابود شد.
این یک جنگ بیرحمانه و کاملا یکطرفه بود. تنها پس از ۳۸ دقیقه، ارتش خالد فرار کرد. در همین حال، نیروهای بریتانیایی و حامی بریتانیا تنها یک مجروح در میان ۱,۰۰۰ نیروی خود گزارش دادند، در حالی که مردان خالد و غیرنظامیانی که از بدشانسی در آن زمان در آن منطقه بودند، متحمل ۵۰۰ تلفات شدند. خالد به کنسولگری آلمان در آن نزدیکی فرستاده شد و درخواست پناهندگی کرد، اما بریتانیا سرانجام او را در طول جنگ جهانی اول دستگیر و پس از آن او موافقت کرد که در تبعید زندگی کند.
بریتانیا سلطان برگزیده خود را منصوب کرد و متعاقبا یک سال بعد بردهداری را در زنگبار غیرقانونی اعلام کرد.
۱۱. هراس از خونآشامها در نیوانگلند

در طول قرنهای ۱۸ و ۱۹ میلادی، در حالی که بیماری سل خانوادهها را در نیوانگلند نابود میکرد، چیز دیگری کابوس شبهای آنها شده بود: خونآشامها. در نهایت، مردم به خاطر باور به این موجودات افسانهای چنان دچار وحشت و جنون شدند که رویداد تاریخی عجیبی که اکنون به عنوان هراس از خونآشامها در نیوانگلند شناخته میشود، به وقوع پیوست.
در آن زمان، بیماری سل به عنوان Consumption (به معنی زوال و بلعیده شدن) شناخته میشد، زیرا به نظر میرسید بدن افراد مبتلا را ذرهذره ذوب میکند و میبلعد. همچنین تصور میشد که این بیماری ناشی از برخاستن مردگان از قبرهایشان برای تغذیه از بستگان بازماندهشان است.
وقتی یکی از اعضای خانواده بر اثر سل میمرد، دیگران نیز اغلب به این بیماری مبتلا میشدند و به تدریج قدرت خود را از دست میدادند. این موضوع جوامع ناامید را وا داشت تا اجساد را نبشقبر کنند و اندامهای داخلی آنها را به صورت آیینی بسوزانند تا از بازگشت خونآشامهای درگذشته از دنیای مردگان و حمله به دیگران جلوگیری کنند — باوری که کاملا شبیه به سنتهای عامیانه اروپایی در مورد دفن خونآشامها بود.
اما مردم چگونه میتوانستند با اطمینان بفهمند که آیا عزیزانشان خونآشام هستند یا خیر؟ معمولا اگر جسد نبشقبر میشد و به طرز غیرعادی تازه به نظر میرسید، به خصوص اگر قلب یا سایر اندامها حاوی خون مایع بودند، اینطور تعبیر میشد که جسد در حال تغذیه از زندگان است. اغلب این اندامها سوزانده میشدند تا مانع از بازگشت مرده شوند. اعضای خانواده بیمار نیز گاهی اوقات دود حاصل از اندامهای سوخته را استنشاق میکردند یا خاکستر آن را میخوردند تا شاید بیماری سل خودشان درمان شود!

در حالی که این اتفاق بارها در قرن ۱۸ و ۱۹ در نیوانگلند رخ داد، معروفترین مورد در رود آیلند درسال ۱۸۹۲ رخ داد. این پرونده مربوط به زن ۱۹ سالهای به نام مرسی براون بود که به همراه مادرش مری و خواهرش مری اولیو بر اثر بیماری سل درگذشته بود.
مدت کوتاهی پس از مرگ آنها، برادرِ مرسی و مری اولیو به نام ادوین بیمار و تمام اجساد آنها نبشقبر شد. در حالی که اجساد مری و مری اولیو پوسیده شده بودند، اما جسد مرسی به طرز عجیبی سالم مانده بود و به نظر میرسید هنوز خون در پوست او وجود دارد. برای مردم شهر، این تمام مدرکی بود که نیاز داشتند تا ثابت کند مرسی یک خونآشام است.
آنها قلب او را خارج کردند و روی صخرهای در همان نزدیکی سوزاندند و گزارش شد که ادوین خاکستر آن را مصرف کرده است. متاسفانه، انجام این کار یک درمان پزشکی واقعی برای سل نبود و به این ترتیب، ادوین چند ماه بعد درگذشت.