صحبت کردن درباره بهترین آثار هومن سیدی، در واقع صحبت کردن درباره فیلمسازی است که هیچوقت نخواست دوستداشتنی بیدردسر باشد. سیدی از همان ابتدا نشان داد بیش از آن که نگران رضایت عمومی یا قضاوت جشنوارهای باشد، دلبسته جهانی شخصی، ناآرام و پر از شخصیتهای لب مرز است؛ آدمهایی که نه کاملا قربانیاند و نه تماما مقصر، نه قهرمان میشوند و نه ضدقهرمان کلاسیک. همین انتخاب آگاهانه باعث شده بهترین فیلم های هومن سیدی همواره محل بحث باشند؛ فیلمهایی که یا شدیدا دوست داشته میشوند یا به همان شدت پس زده میشوند، اما به ندرت بیاثر باقی میمانند.
هومن سیدی در سینمای ایران جای عجیبی دارد. نه کاملا در امتداد سینمای اجتماعی متعارف حرکت میکند و نه آنقدر به سینمای تجربی نزدیک میشود که مخاطب عام را به کلی کنار بگذارد. او مدام میان این دو قطب در رفتوآمد است؛ گاهی به رئالیسم پهلو میزند، گاهی عامدانه آن را مخدوش میکند و به جهانی هذیانی پناه میبرد که قواعدش بیشتر ذهنیاند تا بیرونی. همین سرگردانی آگاهانه، هم نقطه قوت سینمایش به حساب میآید و هم بزرگترین پاشنه آشیل آن.
اگر بخواهیم منصف باشیم، سیدی هیچوقت فیلمساز بیریسکی نبوده. حتی ضعیفترین آثارش هم از دل محافظهکاری بیرون نیامدهاند. او ترجیح داده زمین بخورد اما مسیر خودش را برود. نتیجه چنین رویکردی کارنامهای ناهمگون اما قابل پیگیری است؛ مسیری که از «آفریقا» آغاز میشود، از آزمونوخطاهای «سیزده» و «اعترافات ذهن خطرناک من» عبور میکند، به بنبستهایی مثل «خشم و هیاهو» میرسد و در نهایت با «مغزهای کوچک زنگزده» به نقطهای از بلوغ میرسد که دیگر نمیشود آن را اتفاقی دانست.
در بررسی بهترین آثار هومن سیدی، فقط با کیفیت فنی یا میزان موفقیت تجاری طرف نیستیم. مسئله اصلی، نسبت میان فرم و محتوا است؛ این که آیا بازیهای فرمی سیدی در خدمت روایت قرار گرفتهاند یا روایت قربانی جاهطلبی بصری شده است. این سوالی است که تقریبا در تمام فیلمهای او تکرار میشود و پاسخهای متفاوتی هم میگیرد. گاهی جواب قانعکننده است و گاهی نه، اما خود پرسش همیشه زنده میماند.
از طرف دیگر، سیدی فیلمسازی است که به شدت به فضا و جغرافیا وابسته است. محلهها، خانهها، خیابانها و حتی بیابانهای فیلمهایش فقط لوکیشن نیستند؛ شخصیتاند. در بهترین فیلم های هومن سیدی، محیط آنقدر تاثیرگذار است که بدون آن، شخصیتها معنای خود را از دست میدهند. این وابستگی به فضا، باعث شده جهان سینمایی او بسته، خفه و اغلب پرتنش باشد؛ جهانی که آرامش در آن کالایی کمیاب است. در ادامه قرار است نگاهی به بهترین فیلم های هومن سیدی بیندازیم. با ویجیاتو همراه باشید.
آفریقا؛ تولد یک جهان خشن و بیپناه

«آفریقا» فقط اولین فیلم بلند هومن سیدی نیست؛ بیانیه اولیه او درباره سینمایی است که میخواهد بسازد. فیلمی که از همان دقیقههای اول تکلیفش را روشن میکند: اینجا قرار نیست با شخصیتهای دوستداشتنی یا روایتهای همدلانه طرف باشیم. «آفریقا» درباره آدمهایی است که در یک موقعیت اشتباه گیر افتادهاند و هر تصمیمشان آنها را بیشتر در باتلاق فرو میبرد. همین نگاه، بعدتر به شناسنامه سینمای سیدی تبدیل شد.
داستان فیلم در ظاهر ساده است؛ سه مرد که مامور نگهداری از دختری ربودهشدهاند. اما سیدی خیلی زود نشان میدهد علاقهای به پرداخت کلاسیک گروگانگیری ندارد. تمرکز اصلی نه روی خود قربانی، بلکه روی روان فرسوده و روابط بیمار نگهبانهاست. آدمهایی که بیش از آنکه مجرم حرفهای باشند، بازندههایی سردرگماند؛ شخصیتهایی که خشونت را بلد نیستند اما ناچار به اجرای آن شدهاند.
یکی از مهمترین نقاط قوت «آفریقا» اتمسفر است. فیلم در فضایی محدود و بسته روایت میشود و این محدودیت کاملا آگاهانه انتخاب شده. خانهای که بخش عمده فیلم در آن میگذرد، به مرور تبدیل به یک زندان روانی میشود؛ نه فقط برای دختر گروگان، بلکه برای خود آدمرباها. این همان جایی است که میشود رد علاقه هومن سیدی به فضا بهعنوان عنصر دراماتیک را دید؛ علاقهای که بعدها در بهترین آثار هومن سیدی شکل پختهتری به خود گرفت.
از نظر فرم، «آفریقا» فیلمی کمادعا اما حسابشده است. دوربین اغلب آرام و ناظر باقی میماند و کمتر تلاش میکند با حرکات نمایشی توجه جلب کند. این انتخاب به نفع فیلم تمام میشود، چون اجازه میدهد تنش از دل موقعیت و بازیها بیرون بیاید، نه از تکنیکهای گلدرشت. البته در بخشهایی، ریتم افت میکند و فیلم بیش از حد روی تعلیق موقعیت تکیه میکند؛ ضعفی که در اولین تجربه بلند چندان غیرمنتظره نیست.
بازیها یکی از ستونهای اصلی فیلماند. شهاب حسینی، جواد عزتی و هومن سیدی مثل سه ضلع یک مثلث ناپایدار عمل میکنند؛ هیچکدام کاملا مسلط نیستند و هیچکدام کاملا مطیع. رابطه قدرت میان آنها مدام در حال جابهجایی است و همین ناپایداری، تنش درونی فیلم را بالا نگه میدارد. سیدی در مقام کارگردان، از همان ابتدا نشان میدهد در هدایت بازیگر جسارت دارد و از تیپسازی فراری است.
با این حال، «آفریقا» بینقص نیست. فیلم در شخصیتپردازی زن گروگانگرفتهشده، بیش از حد محتاط عمل میکند و او را بیشتر به ابزاری روایی تقلیل میدهد تا شخصیتی مستقل. این ضعف، نگاه مردمحور فیلم را پررنگتر میکند و یکی از نقدهای جدی وارد بر آن به حساب میآید؛ نقدی که متاسفانه در برخی آثار بعدی سیدی هم تکرار شد.
در مجموع، «آفریقا» شاید جزو بهترین فیلم های هومن سیدی نباشد، اما بدون آن، درک مسیر سینمایی او ممکن نیست. این فیلم، نقشه راهی است که سیدی بعدها بارها آن را بازطراحی کرد؛ جهانی خشن، بسته، پر از آدمهایی که بلد نیستند درست انتخاب کنند و تاوانش را هم کامل میدهند.
سیزده؛ پرتره نوجوانی که بلد نیست با جهان کنار بیاید

«سیزده» را نمیشود بدون در نظر گرفتن جایگاهش در کارنامه هومن سیدی تحلیل کرد. این فیلم، اولین تلاش جدی او برای خروج از فضای محدود و بزرگسالانه «آفریقا» و ورود به جهان نوجوانی است؛ جهانی که نه معصومیت کلاسیک دارد و نه شور قهرمانانه. سیدی در «سیزده» سراغ نسلی میرود که نه زبان اعتراض بلد است و نه راه فرار، و همین ناتوانی، آنها را به موجوداتی عصبی، خاموش و بالقوه خطرناک تبدیل میکند.
داستان درباره نوجوانی به نام بمانی است؛ پسری که در خانوادهای ازهمگسیخته زندگی میکند و هیچ جای امنی برای تخلیه خشم و سردرگمیاش ندارد. مدرسه، خانه، خیابان و حتی رابطههای عاطفی، همگی به فضاهایی فشارآور تبدیل میشوند. سیدی در این فیلم تلاش نمیکند نوجوانی را رمانتیک کند یا به آن شکوهی اغراقشده بدهد. برعکس، نوجوانی در «سیزده» مرحلهای آزاردهنده، پر از سوءتفاهم و خشم فروخورده تصویر میشود.
یکی از جسورانهترین انتخابهای فیلم، تمرکز کامل روی ذهنیت بمانی است. روایت بیش از آنکه بر رویدادهای بیرونی تکیه کند، از واکنشهای درونی شخصیت اصلی تغذیه میکند. دوربین اغلب به بمانی نزدیک میماند، نفسبهنفس او حرکت میکند و اجازه نمیدهد فاصله امنی میان مخاطب و این نوجوان شکل بگیرد. این انتخاب، تجربه تماشای فیلم را آگاهانه ناراحتکننده میکند؛ درست همان چیزی که سیدی دنبالش بود.
از نظر فرمی، «سیزده» نسبت به «آفریقا» یک جهش محسوب میشود. فیلم پرتحرکتر، عصبیتر و بیقرارتر است. استفاده از دوربین روی دست، کاتهای تند و قاببندیهای ناپایدار، کاملا با وضعیت روانی شخصیت اصلی همراستا طراحی شده. البته همین ویژگی، برای بخشی از مخاطبان تبدیل به نقطه ضعف میشود. فیلم گاهی آنقدر در بازنمایی آشفتگی زیادهروی میکند که روایت قربانی فرم میشود و تمرکز از دست میرود.
بازی بمانی، ستون اصلی فیلم به حساب میآید. بازیگری که نه به تیپ نوجوان مظلوم نزدیک میشود و نه به کلیشه نوجوان یاغی. بمانی عصبی است، خودخواه است، خام است و گاهی غیرقابل تحمل. سیدی عامدانه از همذاتپنداری آسان فرار میکند و شخصیتی میسازد که قرار نیست دوستش داشته باشی، اما نمیتوانی نادیدهاش بگیری. این تصمیم، ریسک بزرگی بود که واکنشهای دوگانهای هم به دنبال داشت.
یکی از ضعفهای جدی «سیزده»، پرداخت نابرابر شخصیتهای فرعی است. بسیاری از آدمهای اطراف بمانی، بیشتر نقش کاتالیزور دارند تا شخصیت مستقل. آنها بیشتر فشار وارد میکنند تا اینکه خودشان جهان و منطق مشخصی داشته باشند. همین موضوع باعث میشود در بخشهایی از فیلم، روابط انسانی سادهسازی شوند و عمق بالقوهای که میتوانست شکل بگیرد، نیمهکاره بماند.
با این حال، نمیشود تاثیر «سیزده» را در مسیر حرفهای هومن سیدی نادیده گرفت. این فیلم اولین نشانه جدی علاقه او به روانکاوی شخصیتها و نمایش خشونت درونی بود؛ خشونتی که بعدها در بهترین آثار هومن سیدی به شکلی پختهتر و کنترلشدهتر بازگشت. «سیزده» فیلمی کامل و صیقلخورده نیست، اما تجربهای صادقانه است؛ تجربهای که نشان میدهد سیدی از شکست نمیترسد و ترجیح میدهد جلو برود، حتی اگر بخشی از مخاطبان را از دست بدهد.
اعترافات ذهن خطرناک من؛ وقتی فرم جلوتر از روایت میدود

«اعترافات ذهن خطرناک من» شاید چالشبرانگیزترین فیلم کارنامه هومن سیدی باشد؛ نه فقط برای مخاطب، بلکه برای خود فیلمساز. اینجا دیگر با تجربهگرایی کنترلشده «سیزده» طرف نیستیم. سیدی آگاهانه پا به زمینی میگذارد که قواعد روایت کلاسیک در آن فرو میریزند و ذهنیت شخصیت اصلی، به تنها مرجع حقیقت تبدیل میشود. نتیجه، فیلمی است که یا باید با آن همراه شوی یا خیلی زود از آن فاصله بگیری.
داستان حول محور جوانی میچرخد که درگیر رابطهای پیچیده با زنی متاهل است؛ اما این خلاصه، عملا کمکی به فهم فیلم نمیکند. «اعترافات ذهن خطرناک من» بیش از آنکه درباره رابطه باشد، درباره ادراک است. درباره اینکه ذهن یک انسان تا چه حد میتواند واقعیت را تحریف کند و چهقدر راحت میشود مرز میان خیال، خاطره و توهم را از بین برد. سیدی در این فیلم، ذهن را به صحنه اصلی درام تبدیل میکند.
مهمترین ویژگی فیلم، ساختار غیرخطی و تکهتکه آن است. روایت مدام میشکند، عقب میرود، جلو میپرد و گاهی کاملا در خودش گم میشود. این انتخاب فرمی، کاملا در راستای مضمون اثر قرار دارد، اما مشکل از جایی شروع میشود که فیلم ابزار لازم برای نگه داشتن مخاطب را در اختیار نمیگذارد. تماشاگر اگر از ابتدا قلاب نشود، خیلی زود احساس میکند در حال تماشای مجموعهای از قطعات پراکنده است که به سختی به هم متصل میشوند.
از نظر بصری، «اعترافات ذهن خطرناک من» یکی از جسورانهترین آثار هومن سیدی است. قاببندیهای نامتعارف، نورپردازی اغراقشده و استفاده از رنگهایی که بیشتر حالت ذهنی دارند تا واقعگرایانه، جهان فیلم را از همان ابتدا غیرقابل اعتماد میکنند. این عدم اعتماد، آگاهانه است؛ سیدی میخواهد مخاطب هم مثل شخصیت اصلی، دائما نسبت به آنچه میبیند تردید داشته باشد. مسئله اینجاست که این استراتژی در تمام طول فیلم جواب نمیدهد.
بازیها در این فیلم دوپارهاند. بازی شخصیت اصلی، در انتقال آشفتگی ذهنی موفق عمل میکند، اما در برخی لحظات به مرز اغراق نزدیک میشود. در مقابل، شخصیت زن فیلم بیشتر به یک مفهوم تبدیل میشود تا یک انسان کامل. او بیشتر نماینده وسوسه، گناه یا میل سرکوبشده است تا شخصیتی با انگیزههای ملموس. این انتخاب، اگرچه با منطق ذهنی فیلم همخوانی دارد، اما باعث کاهش بار دراماتیک رابطه میشود.
یکی از ایرادهای اساسی فیلم، نبود تعادل میان ایده و اجراست. «اعترافات ذهن خطرناک من» پر از ایدههای جذاب است؛ از بازی با زمان گرفته تا تداخل سطوح مختلف واقعیت. اما فیلم در پالایش این ایدهها ناتوان میماند. بسیاری از سکانسها بیش از آنکه در خدمت روایت باشند، شبیه تمرینهای فرمیاند که قرار بوده حس خاصی منتقل کنند، نه داستان را جلو ببرند.
با این حال، نمیشود اهمیت این فیلم را در مسیر سینمایی سیدی نادیده گرفت. این اثر نقطهای است که او مرزهای خود را تا جای ممکن گسترش داد و فهمید کجا باید عقبنشینی کند. شکست نسبی «اعترافات ذهن خطرناک من» راه را برای بازگشت هوشمندانهتر او در آثار بعدی هموار کرد. اگر بخواهیم منصف باشیم، این فیلم شاید جزو بهترین آثار هومن سیدی نباشد، اما بدون شک یکی از صادقانهترین و بیپرواترین تلاشهای او به حساب میآید.
خشم و هیاهو؛ وقتی ایده اجتماعی زیر بار ملودرام خم میشود

«خشم و هیاهو» در نگاه اول، شبیه تلاشی آگاهانه برای نزدیک شدن به جریان اصلی سینمای اجتماعی ایران است؛ فیلمی با محوریت یک پرونده جنجالی، روابط عاطفی ملتهب و ردپایی پررنگ از قضاوت عمومی. اما هرچه جلوتر میرویم، مشخص میشود هومن سیدی در این مسیر، بیش از آنکه به زبان خودش وفادار بماند، درگیر قواعدی شده که با جهان ذهنیاش همخوانی کامل ندارند. همین ناهمخوانی، بزرگترین مسئله «خشم و هیاهو» است.
داستان فیلم حول رابطه یک خواننده مشهور با زنی متاهل میچرخد؛ رابطهای که در نهایت به یک فاجعه ختم میشود. سیدی اینبار به سراغ موضوعی رفته که ظرفیت بالایی برای نقد اجتماعی دارد؛ شهرت، قضاوت جمعی، خشونت پنهان در روابط عاطفی و نقش رسانه در ساختن هیولا. اما فیلم در پرداخت این مفاهیم، اغلب مسیر سادهتر را انتخاب میکند و به جای کاوش عمیق، به بازنمایی ملودراماتیک بسنده میکند.
برخلاف آثار قبلی، تمرکز فیلم از ذهنیت فردی به سمت واکنشهای بیرونی تغییر کرده. دادگاه، رسانه و نگاه مردم نقش پررنگتری پیدا میکنند. این تغییر زاویه دید میتوانست فرصتی برای گسترش جهان سینمایی سیدی باشد، اما فیلم در مدیریت این گستره جدید دچار مشکل میشود. روایت بین گذشته و حال در نوسان است، اما این رفتوبرگشتها همیشه کارکرد دراماتیک ندارند و گاهی بیشتر شبیه تلاش برای بالا نگه داشتن تعلیقاند.
از نظر فرمی، «خشم و هیاهو» نسبت به «اعترافات ذهن خطرناک من» کنترلشدهتر است، اما همین کنترل به قیمت از دست رفتن جسارت تمام میشود. دوربین کمتر ریسک میکند و میزانسنها اغلب قابل پیشبینیاند. سیدی اینجا کمتر به بازیهای بصری پناه میبرد و بیشتر به داستان متکی است، اما مشکل اینجاست که خود داستان ظرفیت حمل بار ایدههای سنگین فیلم را ندارد.
بازیها یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای فیلماند. نقش مرد مشهور، شخصیتی دوگانه دارد؛ هم قربانی قضاوت عمومی است و هم عامل خشونت پنهان. اما فیلم در ترسیم این دوگانگی، موضع شفافی اتخاذ نمیکند. شخصیت زن هم بیش از آنکه کنشگر باشد، در جایگاه ابژه درام باقی میماند؛ تصمیمهایش بیشتر واکنشیاند تا فعال. این عدم تعادل، باعث میشود بار اخلاقی فیلم بهطور ناخواسته یکطرفه شود.
یکی از ضعفهای جدی «خشم و هیاهو»، ناتوانی در تبدیل ایده به تجربه زیسته است. فیلم درباره خشونت حرف میزند، اما کمتر اجازه میدهد آن را حس کنیم. درباره قضاوت جمعی میگوید، اما جامعه بیشتر در حد پسزمینه باقی میماند. در نتیجه، اثر نه به قدرت یک درام روانشناختی میرسد و نه به عمق یک نقد اجتماعی تمامعیار.
با این حال، «خشم و هیاهو» را نمیشود کاملا شکستخورده دانست. این فیلم برای هومن سیدی حکم یک توقف اجباری را دارد؛ جایی که او متوجه میشود فاصله گرفتن از جهان شخصیاش، لزوما به ارتباط بیشتر با مخاطب منجر نمیشود. تجربهای که مستقیم به تولد یکی از بهترین آثار هومن سیدی ختم شد؛ فیلمی که هم جسارت فرمی داشت و هم قدرت روایت.
مغزهای کوچک زنگزده؛ وقتی خشونت، طبقه و جنون به تعادل میرسند

«مغزهای کوچک زنگزده» نقطهای است که میشود با اطمینان گفت هومن سیدی بالاخره زبان سینمایی خودش را پیدا کرده. نه به این معنا که همه چیز بینقص است، بلکه از این جهت که برای اولین بار، فرم، روایت و مضمون در یک راستا حرکت میکنند. اگر بخواهیم درباره بهترین آثار هومن سیدی صحبت کنیم و فقط یک فیلم را به عنوان نماینده معرفی کنیم، انتخاب خیلیها همینجاست.
فیلم ما را به حاشیه شهری میبرد که نه اسم دارد و نه هویت رسمی، اما کاملا آشناست. جهانی بسته، خشن و قانونگریز که در آن قدرت از دل زور، ترس و رابطههای خونی بیرون میآید. سیدی اینجا دیگر به سراغ ذهن آشفته یک فرد خاص نمیرود؛ بلکه یک اکوسیستم کامل میسازد. خشونت در «مغزهای کوچک زنگزده» یک اختلال فردی نیست، بخشی از ساختار زندگی است.
داستان حول محور خانوادهای میچرخد که مناسبات قدرت در آن مدام در حال تغییر است. برادر بزرگتر، برادر کوچکتر، پدر غایب و زنانی که در حاشیه این قدرتنمایی له میشوند. اما فیلم هوشمندانه از فروکاستن شخصیتها به تیپ فرار میکند. هرکدام انگیزه، ترس و منطق خودش را دارد. حتی خشنترین رفتارها، از دل یک منطق معیوب اما قابل درک بیرون میآیند.
از نظر فیلمنامه، «مغزهای کوچک زنگزده» منسجمترین اثر سیدی است. روایت خطیتر از آثار قبلی پیش میرود، اما این خطی بودن به معنای سادهسازی نیست. تعلیق بهتدریج ساخته میشود و اوجها ناگهانی اما باورپذیرند. فیلم بلد است کجا اطلاعات بدهد و کجا سکوت کند. این کنترل، همان چیزی است که در فیلمهای قبلی یا وجود نداشت یا ناپایدار بود.
در بخش فرم، سیدی به بلوغ رسیده. دوربین پرتحرک است، اما آشفته نیست. قابها خفهاند، اما بیهدف نه. حرکت دوربین، میزانسنهای شلوغ و طراحی صدا، همگی در خدمت انتقال فشار دائمی این جهاناند. برخلاف «اعترافات ذهن خطرناک من»، اینجا فرم دیگر جلوتر از روایت نمیدود؛ همراهش حرکت میکند.
بازیها یکی از ستونهای اصلی فیلماند. نقش برادر بزرگتر، تصویری دقیق از قدرتی است که از ترس تغذیه میکند و در نهایت خودش قربانی همان ترس میشود. شخصیت برادر کوچکتر، بهمراتب پیچیدهتر است؛ مردی که در ظاهر مطیع است، اما در درون، میل به تسلط و دیدهشدن او را آرامآرام به سمت فاجعه میبرد. این تقابل، قلب تپنده فیلم است و بدون اغراق یا ادا اجرا میشود.
یکی از مهمترین دستاوردهای «مغزهای کوچک زنگزده»، نگاهش به طبقه اجتماعی است. فیلم نه شعار میدهد و نه دلسوزی نمایشی میکند. فقر اینجا نه تزئینی است و نه قهرمانساز. فقر، بستر بازتولید خشونت است و فیلم بدون سانتیمانتالیسم، این چرخه را نشان میدهد. سیدی قضاوت نمیکند، اما تبرئه هم نمیکند. همین تعادل، فیلم را از دام کلیشه نجات میدهد.
البته فیلم بینقص نیست. در نیمه پایانی، برخی تصمیمهای روایی با شتاب بیشتری گرفته میشوند و فرصت نفس کشیدن از مخاطب گرفته میشود. بعضی نمادپردازیها هم میتوانست ظریفتر باشد. اما این ایرادها در برابر کلیت اثر، کوچکاند و به ساختار اصلی آسیب نمیزنند.
«مغزهای کوچک زنگزده» فیلمی است که نشان میدهد هومن سیدی از تجربههای ناموفقش درس گرفته. اینجا دیگر با آزمونوخطا طرف نیستیم؛ با فیلمسازی روبهرو هستیم که میداند چه میخواهد بگوید و چطور باید بگوید. به همین دلیل، این اثر نه فقط یکی از بهترین فیلم های هومن سیدی، بلکه یکی از مهمترین فیلمهای اجتماعی سینمای ایران در دهه اخیر به حساب میآید.
جمعبندی؛ هومن سیدی، فیلمسازی که از اشتباه فرار نکرد
اگر بخواهیم مسیر هومن سیدی را یکجا نگاه کنیم، با کارنامهای طرف نیستیم که به شکل خطی رو به رشد حرکت کرده باشد. برعکس، این مسیر پر از انحراف، بنبست، بازگشت و تصحیح است. اما درست همین ناهمواری، دلیل اهمیت او در سینمای ایران است. سیدی فیلمسازی نیست که امن حرکت کند یا صرفا نسخه موفق قبلیاش را تکرار کند. او بارها ریسک کرده، زمین خورده و دوباره بلند شده؛ و این چرخه، بخش جدانشدنی هویت سینماییاش است.
از «آفریقا» که جهان بسته، خشن و مردانه او را معرفی کرد، تا «سیزده» که خشونت را به درون نوجوانی برد، از «اعترافات ذهن خطرناک من» که مرزهای روایت را تا آستانه فروپاشی هل داد، تا «خشم و هیاهو» که نشان داد فاصله گرفتن از جهان شخصی چهقدر میتواند پرهزینه باشد، و در نهایت «مغزهای کوچک زنگزده» که همه این تجربهها را به تعادلی قابل دفاع رساند؛ این مسیر بیشتر شبیه یک آزمایشگاه بوده تا یک خط تولید.
نکته مهم در بررسی بهترین آثار هومن سیدی این است که حتی ضعیفترین فیلمهایش هم بیهویت نیستند. هر کدام نشانهای از دغدغههای ثابت او دارند: خشونت پنهان، مناسبات قدرت، آدمهای لهشده در ساختارهای معیوب، و جهانی که در آن انتخاب درست همیشه دیر میرسد. تفاوت آثار موفق و ناموفق او، نه در جسارت ایده، بلکه در میزان کنترل و پالایش آن ایدههاست.
در نهایت، شاید مهمترین ویژگی هومن سیدی این باشد که هنوز قابل پیشبینی نشده. او فیلمسازی نیست که بشود با قطعیت گفت اثر بعدیاش چه شکلی خواهد بود. همین عدم قطعیت، هم باعث نگرانی است و هم امید. نگرانی از تکرار اشتباهها و امید به تولد تجربهای تازه که دوباره سینمای ایران را به چالش بکشد.
حالا نوبت شماست. به نظر شما، کدامیک از فیلمهای هومن سیدی بیشترین تاثیر را روی سینمای اجتماعی ایران گذاشته؟ آیا «مغزهای کوچک زنگزده» همچنان بهترین اثر اوست یا فیلمی مثل «سیزده» دستکمگرفته شده؟